بازی بهمثابهی ساختنِ مغز
هدیهی بیحوصلگی: چه چیزی در بعدازظهرِ خالی رشد میکند
«حوصلهام سر رفتهههه» میتواند مثل زنگ خطری به گوش برسد که باید سریع خاموشش کرد. اما علمِ بیحوصلگی میگوید همان بعدازظهرِ خالی جایی است که خلاقیت، مسئلهگشایی و خودگردانی بیسروصدا رشد میکنند. در ادامه میبینیم چطور این مکث را نگه داریم.
معمولاً با یک آه شروع میشود، بعد تکیهدادنِ شل و ول به چارچوبِ در، و بعد چهار هجای کِشدار: «چقدر حوصلهام سر رفتهههه.» چیزی در ما سفت میشود. دستمان به سمت یک راهحل میرود: یک خوراکی، یک صفحهنمایش، یک بستهی کاردستی، یک پیشنهاد، هر چیزی که این شکاف را پر کند. بیحوصلگی میتواند مثل یک اورژانسِ کوچک به نظر برسد، نشانهای از اینکه ما در فراهمکردنِ کافی کوتاهی کردهایم.
اما اگر این شکاف اصلاً مسئلهای برای حلکردن نباشد چه؟ حجمِ رو به رشدی از پژوهشها نشان میدهد که بعدازظهرِ خالی و بیبرنامه هیچ زمانِ هدررفتهای نیست. این یکی از حاصلخیزترین زمینهایی است که ذهنِ کودکِ شما تا به حال روی آن ایستاده است.
واژهای که ما را از جا میپراند
ما در فرهنگی زندگی میکنیم که زمانِ بیبرنامه را مثل خلأیی میبیند که باید پر شود. تقویمها پر میشوند از کلاسها و باشگاهها و قرارهای بازی؛ لحظههای خالیِ باقیمانده هم با یک تبلت پر میشوند. نیت، نیتی عاشقانه است: میخواهیم فرزندانمان تحریک شوند، غنی شوند و هرگز عقب نمانند.
با این حال بیحوصلگی خالیبودن نیست. یک احساسِ خاص و کمی ناراحتکننده است که از یک نیازِ برآوردهنشده به درگیرشدن خبر میدهد، و مهمتر از همه، مسئولیتِ برآوردهکردنِ آن نیاز را به خودِ کودکتان میسپارد. وقتی کسی برای پرکردنِ آن فضا شتاب نمیکند، کودک باید خلاقانهترین پرسشِ ممکن را از خودش بپرسد: حالا چه؟ پاسخدادن به این پرسش، بارها و بارها، همان جایی است که کودک یاد میگیرد نویسندهی زمانِ خودش باشد.
بیحوصلگی واقعاً به چه دردی میخورد
همان ناراحتی، اصلِ ماجراست. وقتی پژوهشگرانی به نامهای Sandi Mann و Rebekah Cadman به افراد یک تکلیفِ عمداً کسلکننده و بعد یک تکلیفِ خلاقانه دادند، شرکتکنندگانِ بیحوصله ایدههای اصیلتری بیشتری تولید کردند نسبت به آنهایی که اول بیحوصله نشده بودند (Mann & Cadman, 2014). معلوم میشود که کسالت، ذهن را به سمتِ پرسهزدن، خیالبافی و رفتن به سراغِ تازگی هُل میدهد. بیحوصلگی همان خارش است؛ تخیل همان خاراندن.
یک داستانِ رشدیِ عمیقتر هم در کار است. در پژوهشی روی کودکانِ شش و هفتساله، کودکانی که بخشِ بیشتری از هفتهشان را در فعالیتهای کمتر ساختارمند میگذراندند، مثل بازیِ آزاد، خواندن برای لذت و وررفتنِ بیهدف با چیزها، «کارکردِ اجراییِ خودگردان» قویتری نشان دادند: تواناییِ تعیینِ اهدافِ خود و کارکردن به سمتِ آنها بدونِ اینکه بزرگترها فرمان دهند (Barker et al., 2014). کودکانی با برنامههای بسیار ساختارمند خلافِ این را نشان دادند. منطقش وقتی میبینیاش شهودی است: اگر همیشه یک بزرگتر تصمیم بگیرد که در قدمِ بعد چه اتفاقی بیفتد، کودک بهندرت فرصت میکند تمرین کند که خودش تصمیم بگیرد.
این با آنچه متخصصانِ اطفال دربارهی بازی گفتهاند همخوانی دارد. آکادمی اطفال آمریکا (American Academy of Pediatrics) بازیِ بیساختار و کودکمحور را برای ساختنِ کارکردِ اجرایی، زبان و تنظیمِ هیجانی ضروری توصیف میکند، نه پاداشی که باید بعد از یادگیریِ «واقعی» به دستش آورد، بلکه موتورِ محرکِ همان یادگیری (Yogman et al., 2018). بیحوصلگی اغلب فقط دری است که بازی از آن رد میشود.
هزینهی پرکردنِ همیشگی
اینجا نکتهی ظریفِ ماجراست. هر بار که بیحوصلگی را در دم برطرف میکنیم، پیامی خاموش میفرستیم: یک لحظهی خالی یک اورژانس است و کسِ دیگری تو را از آن نجات خواهد داد. صفحهنمایشها بهویژه در این نجاتدادن استادند. آنها طوری مهندسی شدهاند که همان مکثی را که ممکن بود یک خیالبافی از آن آغاز شود از بین ببرند، و خارشِ کُندِ «حالا چه؟» را با پاسخی بیپایان و بیزحمت جایگزین کنند.
نتیجهاش کودکی راضیتر نیست؛ اغلب کودکی است که کمتر میتواند سکون را تحمل کند، کودکی که هر بار کمی سریعتر دستش به سمتِ دوزِ بعدیِ تحریک میرود. توانِ تنها بودن با افکارِ خود، توانِ نشستن در یک لحظهی کمی کسالتبار بدونِ وحشتکردن، یک عضله است. این عضله با استفادهشدن رشد میکند.
لازم نیست شما سرگرمی باشید
اگر تا به حال بهخاطرِ نداشتنِ یک فعالیتِ سالمِ آماده جرقهای از احساسِ گناه را حس کردهاید، بگذارید این بخشِ آرامبخش باشد: هرگز قرار نبود شما کارگردانِ تفریحاتِ فرزندتان باشید. پدر یا مادری که میتواند بیحوصلگیِ کودک را با مهربانی تحمل کند، که آن را مثلِ آتشسوزیِ همگانی نمیبیند، دارد هدیهای میدهد، نه اینکه چیزی را دریغ کند.
این به معنای رهاکردنِ کودک در بدبختی نیست. به معنای اعتمادکردن به آن فرورفتگی است. بیحوصلگی اغلب مسیری قابلپیشبینی را طی میکند: یک شکایت، یک بازهی وولخوردنِ بیقرار، و بعد، اگر کسی دخالت نکند، یک جرقه. عروسک صاحبِ صدا میشود. کوسنها قلعه میشوند. چوب میشود شمشیر، عصای جادو، چوبِ ماهیگیری. جادو تقریباً همیشه آنطرفِ غرزدنها زندگی میکند، و تنها راهِ رسیدن به آن، عبورکردن از میانِ آن است.
امروز چه میتوانید بکنید
- در برابرِ نجاتِ فوری مقاومت کنید. وقتی شنیدید «حوصلهام سر رفته»، یک پاسخِ گرم و بیدغدغه را امتحان کنید: «اشکالی ندارد. بیحوصلگی یعنی مغزت دارد آماده میشود چیزی بسازد.» بعد بگذارید سکوت کارش را بکند.
- بهجای یک برنامه، یک «فضای بله» بسازید. یک قفسهی کوتاه پر از تکههای سرگشوده، مکعب، کاغذ، چسب، پارچه، شیشههای پر از خرتوپرت، بسیار بیشتر از یک فعالیتِ جعبهای با یک پاسخِ درست، به ابتکار دعوت میکند.
- هر روز یک جیبِ کوچکِ هیچی را حفظ کنید. از مقداری زمانِ بیبرنامه و بدونِ صفحهنمایش همانطور دفاع کنید که از خوابِ نیمروزی دفاع میکنید. حتی بیست دقیقه خالیِ واقعی برای گرفتنِ یک جرقه کافی است.
- مسئله را به خودش برگردانید. «هوم، چه کارهایی میتوانی بکنی؟» کارِ خلاقانه را همانجایی نگه میدارد که به آن تعلق دارد: پیشِ خودِ او. شما فانوسِ دریایی هستید، نه قایق.
- بگذارید ببینند شما هم بیحوصله میشوید. به بیرونِ پنجره خیره شوید. بیهدف خطخطی کنید. الگو باشید که یک لحظهی آرام و بیبازده، بخشی طبیعی و حتی دلپذیر از آدمبودن است.
یک فکرِ پایانی
دفعهی بعد که آن چهار هجای کِشدار در راهرو شناور شد، شاید همان میلِ قدیمی را حس کنید که از جا بپرید و درستش کنید. میتوانید بگذارید بگذرد. پشتِ آن شکایت، کودکی ایستاده است بر لبهی تخیلِ خودش، در حالِ سبکسنگینکردنِ اینکه چطور بپرد. کارِ شما ساختنِ پل نیست. کارِ شما این است که همان نزدیکی بایستید، بیدغدغه، و اعتماد کنید که بعدازظهرِ خالی دقیقاً دارد همان کاری را میکند که قرار است بکند.
منابع
- Barker et al. (2014), Frontiers in Psychology — Less-structured time in children's daily lives predicts self-directed executive functioning
- Mann & Cadman (2014), Creativity Research Journal — Does Being Bored Make Us More Creative?
- Yogman et al. (2018), Pediatrics (AAP) — The Power of Play: A Pediatric Role in Enhancing Development in Young Children