عزت نفس و اعتماد به نفس

اعتماد به نفس را درست بساز: نگو «تو خیلی باهوشی»

اعتماد به نفسِ واقعی با تعریف‌هایی مثلِ «چقدر باهوشی» ساخته نمی‌شود. از تلاشی که دیده می‌شود، احساسی که به آن اعتماد می‌شود، و کارهای سختی که اجازه دارد انجام دهد می‌روید.

اعتماد به نفس را درست بساز: نگو «تو خیلی باهوشی»

همه‌مان بچه‌های بااعتمادبه‌نفس می‌خواهیم، برای همین سراغِ آشکارترین ابزار می‌رویم: تعریف. «چقدر باهوشی! چقدر بااستعدادی! تو بهترینی!» عاشقانه به نظر می‌رسد، و هست. اما ده‌ها سال تحقیق نشان می‌دهد که همین نوعِ خاصِ تعریف می‌تواند بی‌سروصدا برعکسِ آنچه امید داریم را انجام دهد. اعتماد به نفسِ واقعی جای دیگری ساخته می‌شود.

اعتماد به نفس در واقع چیست

کمک می‌کند اول هدف را روشن کنیم. اعتماد به نفس یعنی باور به اینکه بهترینی، یا برون‌گرا بودن، یا هیچ‌وقت شکست‌نخوردن نیست. یک تعریفِ کاربردی‌تر: راحت‌بودن در گسترده‌ترین طیفِ ممکن از احساس‌ها و تجربه‌های خودت، از جمله سخت‌هایشان. کودکِ بااعتمادبه‌نفس کسی نیست که هیچ‌وقت به مشکل نمی‌خورد؛ کسی است که باور دارد می‌تواند از پسِ به‌مشکل‌خوردن بربیاید. برای همین است که آن کودکِ آرام و محتاطی که قبل از پیوستن نگاه می‌کند، اغلب عمیقاً بااعتمادبه‌نفس است، نه بی‌اعتماد.

چرا «تو خیلی باهوشی» نتیجه‌ی عکس می‌دهد

وقتی یک ویژگیِ ثابت را تعریف می‌کنیم، باهوش، بااستعداد، تیزهوش، ناخواسته به بچه‌ها یاد می‌دهیم که این‌ها چیزهایی‌اند که یا داری‌شان یا نه. پس همان لحظه که چیزی سخت می‌شود، این منطق در ذهن می‌دود: اگر بچه‌های باهوش به مشکل نمی‌خورند و من دارم به مشکل می‌خورم، شاید باهوش نیستم. برای حفظِ آن برچسب، از چالش‌هایی که ممکن است در آن‌ها شکست بخورد دوری می‌کند. اما تعریف از فرایند، از تلاش، از راه‌کار، از پشتکار، عکسش را یاد می‌دهد: کارهای سخت همان جایی‌اند که رشد می‌کنی، و تقلا بخشی طبیعی از یادگیری است، نه گواهِ نبودِ آن ویژگی.

به تجربه‌اش اعتماد کن

یکی از قدرتمندترین سازنده‌های اعتماد به نفس کوچک است و راحت از دست می‌رود: باورکردنِ روایتِ کودک از دنیای درونیِ خودش. وقتی می‌گوید «گرسنه نیستم»، «این خیلی بلند است» یا «می‌ترسم»، غریزه اغلب این است که تصحیحش کنیم («همین الان غذا خوردی، نمی‌شود سیر باشی»؛ «ترس ندارد»). اما هر تصحیح به‌آرامی به او یاد می‌دهد که دیگران بدنش و احساس‌هایش را بهتر از خودش می‌شناسند. وقتی به‌جایش می‌گویی «باشه، تو بدنِ خودت را می‌شناسی»، اختیارِ تجربه‌اش را به خودش می‌سپاری. ریشه‌ای که اعتماد به نفس از آن می‌روید همین است.

به‌جای «آفرین» چه بگوییم

۱. تلاش را نام ببر، نه نتیجه را. «حتی وقتی سخت بود ادامه دادی» بهتر از «چقدر باهوشی» است. ۲. مشخص باش. «دیدم چقدر با دقت این رنگ‌ها را قاطی کردی» بیشتر از یک «چه قشنگ!»‌ِ کلی معنا دارد. ۳. بگذار کارهای سخت انجام دهد. هر بار که جلوی خودت را می‌گیری تا به نجاتش نپری، این پیام را می‌فرستی: باور دارم می‌توانی. تقلایی که از آن جانِ سالم به در می‌برد، اعتماد به نفسی است که نگه می‌دارد. ۴. برای «من ریاضی‌ام بد است» عجله نکن که درستش کنی. جوابِ «نه بابا، تو عالی هستی!» با احساسش کل‌کل می‌کند و یاد می‌دهد به آن اعتماد نکند. امتحان کن: «به نظر خیلی ناامیدکننده می‌آید. بیشتر بگو.» ۵. بگذار انتخاب‌های کوچک بکند. انتخابِ لباس، کتاب، یا اینکه یک ساعت را چطور بگذراند، هر روز تمرینِ اعتماد به قضاوتِ خودش را به او می‌دهد.

بازیِ بلندمدت

اعتماد به نفس یک سخنرانیِ دلگرم‌کننده نیست که تحویلش بدهی؛ محصولِ جانبیِ هزاران لحظه‌ی کوچک است که در آن‌ها تلاشِ کودک دیده شده، به احساس‌هایش اعتماد شده، و اجازه داشته کاری کمی‌سخت‌تر از توانش را انجام دهد و از آن‌سو سالم بیرون بیاید. نمی‌توانی دستی به او بدهی‌اش. اما می‌توانی شرایطش را بسازی، و بعد کنار بروی تا رشد کند.

منابع